تبلیغات
آموزگار اول - قصه شب یلدا
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : میترا راستی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آموزگار اول
سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : میترا راستی       

سرم رو پاهای پیر مادر بزرگه،شب قبل خودمو به خواب زدم تا پیش اون بخوابم!حالادارم خودمو براش لوس می کنم تا او بیشتر قربون صدقم بره !

مامانی برام قصه می گی!

قصه ی چی رو بگم؟

قصه عشق ماه و خورشید که شب عید توی بالکن برام گفتی!

کمی فکر می کنه تا یادش بیاد ،

کلک توکه همشو حفظی دوباره می خوای من برات بگم !

آره مامانی ،آخه شما خیلی قشنگ می گی!

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود

ماه دلشو داده بود به مهر یعنی عاشقش شده بود ،اما هیچ وقت نمی تونست صورت قشنگ خورشید  وببینه

چون کار ماه شبها بود وکار خورشید روزها

گفتم مثل کار مامان من که بعضی شبها تو بیمارستان می مونه!

با خنده گفت: آره خوشگلم!

ماه یه شب تصمیم می گیره که خورشید وببینه آخه دیگه صبرش سر اومده بود!

اما نصفه های  شب که میشه خوابش می بره ،روز میشه و باز خورشید میاد اون باید زود بره

ماه خیلی فکر میکنه خیلی غصه می خوره تا بلاخره یه فکر خوب به ذهنش می رسه!

آخ مادر بزار سرتو بلند کنم ،پام خواب رفته!پاشو جابجا می کنه من دوباره سرمو روی اون یکی پاش می زارم!نفسی بلندی می کشه و ادامه میده:

ماه ستاره زهره ومامور می کنه  ومی گه:به عشقی که به آسمون داری قسمت می دم که منووقتی که خورشید داره میاد بیدار کنی!

زهره قسم می خوره که ماهوبیدار کنه!

بلاخره یه شب زهره خبر نزدیک شدن خورشیدو به ماه میده !

ماه صورتشو تمیز می کنه دستی به چاله چوله های صورتش می کشه و به استقبال مهرش می ره!

وراز دلش و با خورشید در میون می زاره دلبری می کنه براش زبون می ریزه و قربون صدقش می ره و انقدر حرف می زنه که خورشید یادش می ره که باید بره!

مردم منتظر روشن شدن زمین هستن ولی آسمون تاریکه !

ماه و خورشید کارشونو فراموش کرده بودن!

آخه عاشق هم  شده بودن!

 خورشید دیر میاد از اون به بعد مردم این شب بلند و جشن می گیرن  دور هم جمع میشن شیرینی می خورن و به آسمون نگا می کنن تا ماه  وخورشید و که فقط سالی یه بار همدیگرو می بینند تو آسمون تماشا کنن!

مامانی یادم اومد شب یلدا این قصه رو گفته بودی!وقتی همه فامیل اینجا بودن!

 

حالا سالهاست مادر بزرگم به آسمون رفته تا برای بچه های آسمونی قصه بگه !

من یه معلمم و وقتی هرسال به شب یلدا می رسیم این قصه رو برای شاگردام تعریف می کنم اونا با خنده های ریز وقتی به کلمه عشق می رسم همدیگرو نگاه می کنن و لابد با خوشون فکر می کنن معلممون از چیزایی حرف می زنه که نباید حرف بزنه!

صداشون در نمیاد اما نگاهشون همه چیزو می گه!سکوت کلاسم به من می گه که دارم کم کم قصه گوی خوبی می شم!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر