تبلیغات
آموزگار اول - ترس از املا
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : میترا راستی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آموزگار اول
سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : میترا راستی       

سلام

میخوام یکی از تجارب خودم رو برای  شما هکاران عزیز و همچنین والدین محترم بیان کنم٬شاید در نحوه ی برخورد شما با دانش آموزان و فرزندانتان  مفید باشد.

یکی دو هفته بود که   هر وقت وارد کلاس می شدم می دیدم امیر حسین  داره گریه می کنه ٬علت گریه هاشو که می پرسیدم می گفت آقا سرم درد می کنه٬با والدینش  صحبت کردم  که امیر حسین رو به دکتر ببرند اما این داستان هنوز ادامه داشت ٬امیر حسین هروز صبح که من وارد کلاس می شدم می دیدم داره گریه می کنه من هم  فکر می کردم واقعا سرش درد می کنه به همین خاطر  می فرستادمش خونشون تا استراحت کنه ٬تا این که دیروز به امیرحسین شک کردم .

با خودم فکر کردم یک دانش آموز زرنگ چه مشکلی میتونه داشته باشه٬با پدرش صحبت کردم که در خونه بیشتر به امیر حسین توجه داشته باشید شاید فهمیدیم امیر حسین چه مشکلی داره .

چون پدرش می گفت که امیر حسین فقط داخل کلاس دچار سرد درد میشه و در خونه حالش خوبه.

تا اینکه شنبه متوجه شدم امیر حسین از املا می ترسه ٬با وجود اینکه  املاش خیلی خوبه .با پدرش که حرف میزدم می گفت  که پسر همسایشون از امیر حسین املا گرفته از حروفی که هنوز نخوندند٬اونم همه ی املاشو اشتباه نوشته.....

بله امیر حسین از درس املا می ترسید و از ترس اینکه مبادا املاشو مثل املایی که پسر همسایشون ازش گرفته خراب کنه ٬ سر کلاس نقش بازی می کرد.

امروز وقتی گفتم بچه ها دفتر املاتون رو در بیارید امیر حسین باز  زد زیر گریه که سرم درد می کنه منم که از قبل برای امیر حسین برنامه چیده بودم گفتم دفترای املا رو جمع کنید ٬تا یک بازی جالب انجام بدیم.

به هر کدوم یک برگه ی سفید دادم بعدش اسم تمام بچه ها رو داخل  بر گه نوشتم و انداختم داخل یک کلاه.

به بچه ها گفتم اسم این بازی  بچه معلمه    هر کی اسمش از داخل کلاه در بیاد  به عنوان معلم جدید کلاس یک جمله میگه تا  بقیه روی برگه اون جمله رو بنویسند٬البته من از قبل اسم امیر حسین رو با یک علامت مشخص کرده بودم تا ابتدا اسم امیر حسین در بیاد.

امیر حسین اومد پای تخته به عنوان معلم به بچه ها یک جمله گفت بچه ها هم نوشتن(البته نه بعنوان املا) به صورت بازی ٬ اینکه جمله ی کی  داخلش  از حروفی که خوندیم  بیشتر داره. باور کنید امیر حسینی که ده دقیقه پیش گریه می کرد  وقتی اومد که به عنوان معلم یک جمله برای دوستاش بگه اینقدر خوشحال بود که وقتی بازی تموم شد و زنگ تفریح خورد میگفت آقا ساعت دیگه هم   بازی کنیم.

اینطوری شد که ترس امیر حسین از املا از بین رفت با یک روش قشنگ که البته این روش خودش می تونه منجر به تقویت املای دانش آموزان بشه.

به نظر شما  من باید چکار می کردم؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر