تبلیغات
آموزگار اول - قصه لیلا
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : میترا راستی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آموزگار اول
سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : میترا راستی       
توی دفتر ، پشت میز نشسته بودم که یه دفعه یکی از دانش آموزا سرزده وارد دفتر شد و همین طور که نفس نفس می زد گفت :                                                                                                        - اجازه ! لیلا                  - لیلا چی ؟  

- لیلا سر خورده زمین و خورد شده و همین طور داره ازش خون می ریزه
می خواستم بلند بشم برم سراغش که یکی از معلما زودتر از من رفت تا ببینه چه اتفاقی افتاده؟
چند دقیقه بعد دیدم که معلم لیلا رو که یقش همه خونی شده بود روی دستش گرفته و داره میاره من هم سریعا یه صندلی براش بردم و با کمک معلما سعی کردیم با وسایلی که نداشتیم ( به علت سهل انگاری در روز انتخابات که توی مدرسه برگزار شده بود گم و گور شده بودند ) سرش رو پانسمان کنیم . اما همین لحظه به دلایلی که یکیش ذکر شد با خودم گفتم که اگر ببریمش بیمارستان بهتره و این شد که گوشیم رو  برداشتم ،شماره تاکسی تلفنی رو گرفتم و گفتم : آقا لطف کنید هر چه سریع تر یه تاکسی برای مدرسه ی امام رضا (ع) بفرستید.

 مسئول تاکسی تلفنی جواب داد که الان تاکس نداریم و چند دقیقه باید صبر کنید و من گفتم لطفا زودتر! یکی از معلما از معلمی که دانش آموز رو آورده بود تلفن خونشون رو خواست که معلم جواب داد تلفن خونش رو ندارم اما تلفن داییش توی گوشیم هست . اما به دلیلی که بعدا خودتون می فهمید شماره رو بهش نداد . من که شماره دایی لیلا توی گوشیم بود  شماره رو پیدا کردم و زنگ زدم به داییش در این موقع به جایی که فکر کنم چطور خبر رو بهش بگم هول کردم و بدتر گفتم : (( آقای جمشیدی! هر چه سریعتر خودتون رو برسونید مدرسه و یا به والدین لیلا زنگ بزنید که لیلا سرش خورده زمین و حالش خیلی بده اما یهو متوجه اشتباهم شدم و سریعا جمله ی خودم رو عوض کردم و بهش گفتم که البته مشکل خیلی جدی نیست  اما می خوایم ببریمش درمانگاه و تگه خودتون و یا والدینش باشید بهتره. آقای جمشیدی ( دایی لیلا) گفت که من الان سر کار هستم اما زنگ می زنم به خونشون تا مادرش بیاد همین موقع معلممون ازم آب خواست و من رفتم براش آب آوردم و رفتم که به لیلا برسم که یکی از معلما گفت: یکی باید مواظب خانم ...( همون معلمی که لیلا رو آورده بود ) با شه تا سرم رو برگردونندم متوجه شدم ....

که معلممون هم داره از حال می ره حالا مانمی دونستیم حواسمون به لیلا باشه یا اینکه بریم و به خانم معلم برسیم . تاکسی دیر کرده بود و حال معلم و دانش آموز هر دو وخیم شده بود . دوباره زنگ زدم برای تاکسی تلفنی

- آقا چی شد تاکسی اومد ؟ لطفا سریع تر که دو باره یکی دیگه هم به این دو تا اضاف می شه .

- بله آقا فرستادیم الان دیگه باید رسیده باشه .

گوشی رو قطع کردم .

مادر لیلا جلو در دفتر وایساده بود و لیلا رو که دید کنترل خودش رو از دست داد نمی دونست چه کار کنه . همین لحظه تاکسی هم رسید . من و خانم معلم و لیلا و مادرش سوار تاکسی شدیم و به طرف درمانگاه حرکت کردیم .

بعد از برگشتن از درمانگاه و بهبود حال معلم و دانش آموز وقتی به مدرسه رسیدیم دیدم یکی از دانش آموزا اومد و گفت اجازه ! سارا داره گریه می کنه . وقتی رفتم سراغش متوجه شدم دانش آموزیه که لیلا رو هل داده . مثل اینکه عذاب وجدان گرفته بود . می گفت اجازه ! ما اشتباه کردیم . ما نادون هستیم و خلاصه هر چی که می تونست به خودش فحش داد . من هم آرومش کردم و گفتم لیلا سالم و سلامت تو خونشون نشسته . بعد کمی آرومتر شد و سر جاش نشست .

چند دقیقه بعد زنگ خورد و ما همه رفتیم خونه و قصه ی اون روز خاطره ای شد برای وبلاگ من



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر