تبلیغات
آموزگار اول - دانه ی خوش شانس
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : میترا راستی
مطالب اخیر
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
آموزگار اول
سه شنبه 5 دی 1391 :: نویسنده : میترا راستی       

 سالها پیش، كشاورزی،

یك كیسه ی بزرگ بذر را

برای فروش به شهر می برد.

ناگهان چرخ گاری به یك

سنگ بزرگ برخورد كرد

 و یكی از دانه های توی كیسه

 روی زمین خشك و گرم افتاد.

دانه ترسید و پیش خودش گفت:

من فقط  زیر خاك در امان هستم.

گاوی كه از آنجا عبور می كرد

 پایش را روی دانه گذاشت و

آن را به داخل خاك فرو برد.

دانه گفت: من تشنه هستم،

 من به كمی آب برای رشد و

 بزرگ شدن احتیاج دارم.

كم كم باران شروع به باریدن كرد.

صبح روز بعد دانه یك جوانه

كوچولوی سبزدرآورد.

جوانه تمام روز زیر

نور خورشید نشست و

 قدش بلند و بلندتر شد.


 روز بعد اولین برگش درآمد.

این برگ كمك كرد تا نور

خورشید بیشتری را بگیرد

و بزرگ تر شود.

یك روز غروب، پرنده ای گرسنه

 خواست آن را بخورد .

اما ریشه های دانه آن را محكم

در خاك نگه داشتند.


undefined

سال ها گذشت و دانه آب باران

زیادی خورد و مدت های زیادی

در زیر نور خورشید نشست

تا این كه در ابتدا تبدیل به

یك درخت كوچك شد و

بعد به درخت بزرگی تبدیل شد.


حالا وقتی شما به كوه و

دشت می روید. درخت قوی و

 بزرگی را می بینید كه 

خودش دانه های بسیاری دارد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر